گزارش سمینار «رهایی از آشفتگی»
به عنوان نماینده و همسفر شما در این سمینار،
قول داده بودم که یک گزارش پر و پیمون
از آگاهی این سمینار واستون آماده کنم
تا شما هم از این آگاهی ارزشمند بهزه مند بشین.
به عنوان نماینده و همسفر شما در این سمینار،
قول داده بودم که یک گزارش پر و پیمون
از آگاهی این سمینار واستون آماده کنم
تا شما هم از این آگاهی ارزشمند بهزه مند بشین.
یکی از اولین و مهمترین سوالاتی که در قلب همه ما بعد از این وقفه طولانی مدت وجود داشت، این بود که:
“استاد، چرا این مدت نبودین؟” 🤔
استاد توضیح دادن که در این پنج سال، سرشون شلوغ بوده و درگیر کارهای دیگهای بودن (کارهای خوب و سازنده، از تحقیق و کارهای فرهنگی گرفته تا کارهای صنعتی و تولیدی). اما بعد، به قلب ماجرا اشاره کردن؛ به عشقی که به این مسیر و به ما دارن: ❤️
“من عاشق این کارم. من هر بار که میام اینجا وامیستم، قبلش سجده درونی میکنم به شما… این حس واقعاً در من هست و اون لحظهای که اینجا هستم، خواسته من با همه وجودم از ژرفای دلم جوشش پیدا میکنه.” 🙏
قبل از هرچیزی، قشنگترین بخش جلسه اونجا بود که استاد نیت قلبیشون از این سمینار رو با ما در میون گذاشتن:
“…آرزوم اینه که بتونم با تمام وجود در خدمتتون باشم تا اندکی از رنج بیهودگی بشر کاسته بشه.”
🎧 دانلود فایل مراقبه تنفسی | تمرین اصلی سمینار 🧘♂️
استاد تاکید کردن که تمام تعاریف جلسه اول، قطعههای یه پازل هستن که در ادامه بهشون نیاز داریم. و اما مهمترین تعریفی که ریشه همه چیز بود:
آشفتگی موقعی به وجود میاد که ذهن و روان آدم در ناسازگاری، ناهماهنگی و ستیز با واقعیت قرار میگیره.
این «واقعیت» دو تا چهره داره: واقعیت بیرونی (اتفاقات، آدمها، جهان) و واقعیت درونی (خواستهها، امیال و آرزوهای ما). اما نکته حیاتی اینجا بود: این ستیز، به خودی خود آشفتگی ایجاد نمیکنه، مگه اینکه برداشت ذهنی ما از اون موقعیت, به شکل خطر یا تهدید باشه.
وقتی آشفتگی تو وجودمون ریشه میکنه، میوههای تلخی به بار میاره که به تدریج عمیقتر و پایدارتر میشن:
اندوه -> اگه ادامه پیدا کنه، به افسردگی (ناتوانی از تجربه شادی) تبدیل میشه.
ناامیدی -> اگه ادامه پیدا کنه، به یأس (باور به ناتوانی کامل) تبدیل میشه.
بیهودگی -> اگه ادامه پیدا کنه، به بیمعنایی (ناتوانی در درک معنای زندگی) تبدیل میشه.
اینجا یکی از کلیدیترین و باحالترین بخشهای بحث بود: اضطراب دو نوع داره!
❌ اضطراب بیمارگونه (Neurotic): همون حس ویرانگر و زائدی که همهمون ازش فراری هستیم.
✅ اضطراب طبیعی (Normal): اما این یکی، مثبت، سازنده و ضروریه!
این نگاه از فلسفه اگزیستانسیالیسم (وجودگرایی) میاد. جایی که فیلسوفی مثل سورن کییرکگور میگه:
“اضطراب، سرگیجه آزادیست.”
این یعنی هر وقت ما جلوی یه انتخاب مهم قرار میگیریم، این سرگیجه رو تجربه میکنیم. این اضطراب، بهای آزادی و مسئولیت ماست. ژان پل سارتر هم میگه ما “محکوم به آزادی” هستیم، چون نمیتونیم از انتخاب کردن فرار کنیم.
خب، این حس ناخوشایند، مثل یه زنگ بیدارباش عمل میکنه. ما رو کلافه کرده و مجبور به حرکت، انتخاب و تغییر میکنه. ما رو هل میده تا با ترسامون روبرو بشیم. و وقتی مستقیم به دل ترس میزنیم، رشد میکنیم و دیگه آدم قبلی نیستیم. چکیده این بحث، تو این جمله بینظیر از حضرت علی (ع) خلاصه شد:
“هرگاه از کاری هراسانی، خود را در آن بیفکن. چرا که سختی پرهیز از آن کار بسیار ستبرتر است از ترسیدن از خود آن کار.”
آخر جلسه، استاد یه نکته خیلی مهم برای ما مراقبهگرها گفتن: “یه مراقبهگر واقعی هیچوقت منتظر چیزی نیست.” اگه تجربههای معنوی خفنی داشتین و بعد قطع شدن، بهشون نچسبین و برای تکرارشون پافشاری نکنین. رها کردن نتیجه و نخواستن، خود کلید اصلی رسیدنه. تجربه شگفتانگیز، همیشه وقتی اتفاق میفته که شما منتظرش نیستین.
امیدوارم این گزارش دلی، بهتون کمک کنه تا مثل ما، آگاهیهای اصلی این روز رو عمیقا درک کنین. این تازه اولین کلید بود… 🔑✨
تو گزارش روز اول، رفتیم سراغ ریشههای فلسفی آشفتگی و فهمیدیم که اضطراب، «سرگیجه آزادی» ماست. امروز، تو روز دوم سمینار، یه سفر شگفتانگیز به اعماق بدن، ذهن و حتی ساختار کیهان داشتیم تا بفهمیم این آشفتگی، تو سطح علمی و عملی چجوری کار میکنه و چطوری میتونیم مهارش کنیم.
با من همراه باشین تا این آگاهیهای خفن رو با هم مرور کنیم. 🙌
🤯 میخوام یکی از تکوندهندهترین و در عین حال گشایشدهندهترین 🔑 خاطراتی که استاد در سمینار تعریف کردن رو براتون بگم. داستانی که به نظرم چکیده کل فلسفه «رهایی از آشفتگی» توش پنهان شده.
استاد این داستان رو از سالهای اول ازدواجشون تعریف کردن، جایی که به قول خودشون به یک «بیپولی فاجعهبار» 💸 خورده بودن. ایشون با عشق از همسرشون به عنوان “فرشته نگهبان” 😇 یاد کردن و گفتن که اگه پشتیبانی همهجانبه ایشون نبود، گذر از اون روزها ممکن نبود.
استاد گفتن:
“اوضاع مالی اونقدر خراب بود که پول خوردهای اضافهمون رو میذاشتیم بالای یخچال. یه روز دست زدم اون بالا و دیدم حتی اون سکههای آخر هم دیگه نیست… در حدی که به معنای حقیقی کلمه، پول خریدن یک دونه نون 🍞 رو هم نداشتیم. و این بیپولی، مدتها طول کشید…”
مشکل اجاره خونه هم بهش اضافه شده بود و صاحبخونه محترمشون، بعد از دو ماه صبر، دیگه طبیعتاً نمیتونست بیشتر از اون منتظر بمونه.
🌀 و عجیبترین بخش ماجرا اینجا بود. استاد میگن با اینکه اون موقع تو رشته تخصصی خودشون (IT) جزو سه نفر برتر ایران بودن و میتونستن به راحتی پول دربیارن، یه ندای درونی 🗣️ بهشون میگه: «باید راه بری.»
تصورش رو بکنین! 👣 پابرهنه، هر روز، از قبل از طلوع 🌅 تا بعد از غروب 🌇. برای بیشتر از شش ماه! کار و درآمد رو رها کرده بودن و فقط راه میرفتن. خب طبیعتاً وضع مالی از اون چیزی هم که بود، بدتر شد.
تا اینکه یک روز، همسرشون با نگرانی 😟 بهشون میگن: “خب آخه اینجوری که نمیشه، بعدش چی میشه؟”
💎 و اینجا، هسته اصلی این آگاهی شگفتانگیز شکل میگیره. استاد در جواب میگن:
“عزیزم بعدش هیچی نمیشه.”
اگه اجاره خونه بعدی رو ندیم، بعدش چی میشه؟ بعدش هیچی نمیشه. زندگی ادامه داره. اگه صاحبخونه چک رو اجرا بذاره چی میشه؟ بعدش هیچی نمیشه. زندگی ادامه داره. من که کلاهبرداری نکردم. نهایتش چی میشه؟ وسایل رو میریزن تو خیابون. خب خیلیها بیخانمانن، سالها تو کوچهها میخوابن. بعدش چی میشه؟ بعدش هیچی نمیشه. زندگی ادامه داره. اگه برم زندان و مدت طولانی بمونم و بعد بیام بیرون چی میشه؟ بعدش هیچی نمیشه. بعد که میای بیرون، زندگی ادامه داره. و آخرش هم که میمیری. بعدش چی میشه؟ بعدش هیچی نمیشه. زندگی در سطح دیگری از واقعیت ادامه داره. کلاً… بعدش هیچی نمیشه. ✨
این داستان، داستان خودِ زندگیه. ذهن ما دائماً در حال ساختن سناریوهای فاجعهبار ⛈️ از آینده است: “اگه نشه چی؟”، “اگه از دست بدم چی؟”، “اگه آبروم بره چی؟”. و استاد با این خاطره به ما نشون دادن که حتی در بدترین سناریوی ممکن هم، در نهایت “هیچی نمیشه” و زندگی ادامه داره.
این داستان، یک تمرین عملی برای مشاهده ترسهای ذهنی و جدا شدن از اونهاست. این دقیقاً همون چیزیه که ما در ورکشاپ گزارش سمینار سعی میکنیم بهش برسیم: پیدا کردن اون نقطهای در درون ❤️ که فارغ از طوفانهای بیرونی، آرومه و عمیقاً میدونه که “بعدش هیچی نمیشه”.
📖 خاطره بعدی: “پادگان زبالهدان” (و یک درس مهم برای زندگی)
تو روز دوم سمینار، استاد داستانی از دوران سربازیشون تعریف کردن که بهمون نشون داد «رهایی از آشفتگی» در عمل یعنی چی.
استاد گفتن که بیشتر از ۳۰ سال پیش، زمستون 🥶، اعزام میشن به یه پادگان ژاندارمری وسط بیابون، ۵۰ کیلومتری شهرکرد. اسم مستعار پادگان بوده: “پادگان زبالهدان”. چرا؟ چون فرماندهاش یه تیمسار تبعیدی بوده و کل پادگان یه جورایی تبعیدگاه بقیه افسرها و سربازها هم بوده.
استاد شرایط رو اینطوری توصیف کردن:
“هر روز میگفتن خشم شب، اورکت ممنوع! 🧥🚫 با اینکه از سرما یخ میزدیم. زمین گلی بود میگفتن سینهخیز برید. بچهها نصف شب از سرما گریه میکردن، خودشونو میکوبیدن به دیوار که گرم بشن… یه دونه شیر آب 💧 مثل دم موش برای یه گروهان ۲۰۰ نفره بود که باید لباسای گلی رو میشستیم… با پوتین هم تو دهنمون میزدن…”
اتفاقا دوست دوران دبیرستان و همخدمتیشون، توی سالن سمینار نشسته بودن و دیدن اون دوست، این خاطره رو زنده کرده بود.
و اما بخش اصلی داستان…
استاد گفتن: “یه روز دوستم اومد پیشم و گفت دیگه نمیتونم تحمل کنم، میخوام فرار کنم.” 🏃♂️
تصور کنید تو اون شرایط وحشتناک، این منطقیترین تصمیم به نظر میاد. اما جواب استاد به دوستشون، همون آگاهی و درسی بود که کل سمینار حول اون میچرخید. بهش میگن:
“نه، فرار نکن. بمون و تحمل کن… باهاش عشق کن.” ❤️✨
بله، درست شنیدید. “باهاش عشق کن”. با اون سختی، با اون گل و شل، با اون سرمای استخونسوز، با اون فرمانده تبعیدی. چرا؟ چون واقعیتِ تو در اون لحظه، همون بود. استاد براش توضیح میدن که فرار کردن، فقط سختی پرهیز از اون کار رو بیشتر میکنه.
درس بزرگ این خاطره برای ما
این داستان، خودِ درس «ستیز نکردن با واقعیت» بود. استاد در نهایت اینطور جمعبندی کردن:
“رویکرد شما تعیین میکنه اون سختیه چقدر سخته.” 💡
اگه با سختی حال کنی، اگه بپذیریش، اگه به سمتش بری، بهت کمک میکنه و باعث رشدت میشه. اما اگه باهاش بجنگی و ازش فرار کنی، فقط رنجت رو بیشتر میکنی.
این داستان به من یادآوری کرد که ذهن ما همیشه دنبال فرار از “واقعیت ناخوشایند” الانه. اما شاید راه رهایی، دقیقاً در جهت مخالف باشه.
خاطره بازی کافیه! بریم سراغ مکانیزم آشفتگی
اولین بخش، یه شیرجه عمیق به علمِ اضطراب بود. استاد توضیح دادن که وقتی ذهن ما یه موقعیت رو «تهدید» برداشت میکنه، تو کسری از ثانیه چه اتفاقی تو بدن ما میفته (واکنش استرس):
🚨 آژیر خطر روشن میشه: یه بخشی تو مغز به اسم آمیگدالا که مثل سنسور دود عمل میکنه، فعال میشه. 🧪 آبشار هورمونی: آمیگدالا یه سری هورمون تو خون آزاد میکنه: آدرنالین، نورآدرنالین و کورتیزول. ⚔️ بدن به حالت جنگی درمیاد:
آدرنالین، ضربان قلب رو میبره بالا و اکسیژن رو به عضلهها پمپاژ میکنه.
نورآدرنالین، فشار خون رو بالا میبره.
کورتیزول، کلی قند برای انرژی فوری آزاد میکنه و سیستمهای غیرضروری (مثل گوارش و ایمنی) رو موقتاً خاموش میکنه.
این یه مکانیزم فوقالعاده هوشمنده که برای نجات جون ما طراحی شده. اما نکته حیاتی اینجا بود: تو همه حیوونا، این سیستم ۹۰ ثانیه بعد از رفع خطر، به حالت آروم برمیگرده. اما تو آدمیزاد، به خاطر نشخوار فکری، این آژیر خطر خاموش نمیشه! 🤯
خبر خوب اینه که ما یه «ترمز» قدرتمند تو بدنمون داریم. دکتر هربرت بنسون، ثابت کرد که ما میتونیم به صورت ارادی «واکنش آرامش» (Relaxation Response) رو فعال کنیم. و باحالترین راه برای فشار دادن این ترمز چیه؟ آگاهی روی دم و بازدم.
💡 قانون طلایی آرامش: برای فعال کردن ترمز بدن، همیشه باید بازدم رو نرمتر و طولانیتر از دم انجام بدیم.
استاد با یه تمرین تنفسی ساده و حبس دم، بهمون نشون دادن که چطور میشه تو کمتر از یه دقیقه، بیذهنی رو تجربه کرد.
وقتی اضطراب مزمن میشه، آمیگدالا (سنسور ترس) بزرگتر و بیشفعال میشه و ما به کوچکترین چیزا، واکنشهای شدید نشون میدیم. استاد توضیح دادن که تنها بخشی از مغز که زورش به آمیگدالا میرسه، قشر پیشپیشانی مغز (PFC) هست؛ یعنی مدیرعامل منطقی مغزمون که با دانایی، تحلیل و افکار مثبت فعال میشه.
ریشه اضطراب بیمارگونه، یه باور ذهنیه. ذهنیت ما برای بدن، حتی از واقعیت بیرونی هم واقعیتره.
برای اینکه بفهمیم زندگی بدون هیچ چالشی چقدر میتونه خطرناک باشه، استاد آزمایش ترسناک “جهان ۲۵” رو تعریف کردن. تو این آزمایش، موشها تو یه بهشت کامل (غذای بینهایت، بدون خطر) قرار داده شدن. نتیجه؟ بعد یه مدت، روابط اجتماعیشون از هم پاشید، پرخاشگر شدن، و در نهایت دچار «مرگ معنا» شدن. این آزمایش نشون داد که خطر غرق شدن تو بیمعنایی، برای کسی که هیچ چالش و “اضطراب طبیعی” نداره، خیلی بیشتره.
استاد کل فلسفه دو روز اول رو تو یه جمله تکوندهنده خلاصه کردن:
ریشه اضطراب زائد، “بیگانگی از گوهر درونی خویش و اکنون است” و “نشانه بیریشگی روح است”.
بعد با اشاره به فیزیک مدرن، توضیح دادن که جهان فیزیکی فقط ۴٪ از کل هستی هست و ماده به شکلی که ما فکر میکنیم وجود نداره و با نگاه ناظر پدیدار میشه. این یعنی ما فقط یه جسم فیزیکی نیستیم و با ذات جهان تو تعامل مستقیم هستیم.
در نهایت، استاد با اشاره به فلسفه یوگاناندا، مفهوم «لیلا» (Lila) رو معرفی کردن: هستی، یه بازی الهی برای گسترش عشق و شادیه. و راهکار عملی برای بازگشت به این بازی و رهایی از آشفتگی چیه؟
1️⃣ تمرین تنفس آگاهانه حبسدار: (۴ ثانیه دم، ۶ ثانیه حبس، ۸ ثانیه بازدم)
2️⃣ مراقبه قلب: مستقر شدن تو مرکز قلب و تابش مهر و شفقت.
دانلود فایل های مراقبه قلب ( 7 دقیقه ای و 15 دقیقه ای )
در کانال تلگرامی مراقبه قلب ❤️ https://t.me/ghalb_moraghebe/11
یادآوری آخر استاد این بود:
شما این بدن نیستین. بدن فقط وسیلهای برای تجربه کردنه. رهایی از آشفتگی، تو بیدار شدن درونی و تغییر باورهای ماست.
اینم از چکیده سفر عمیق روز دوم. منتظر گزارش روز سوم و جمعبندی نهایی باشین… 👋
🚀 رسیدیم به قسمت هیجانانگیز سمینار! 🎉
اگه فکر میکنین دو روز اول سمینار “رهایی از آشفتگی” پر از آگاهیهای ناب بود، باید بگم روز سوم وارد عمیقترین و شخصیترین لایههای وجودی شدیم و در نهایت، تمرینهای عملی رو به شکل نهایی و کاربردی تکمیل کردیم. این شما و این، گزارش روز سوم که حاوی چکیده تمام فلسفه این دوره است.
جلسه سوم با تاکید روی مهمترین تمرین عملی سمینار شروع شد: تمرین تنفس حبسدار. استاد دوباره توضیح دادن که تاثیر دم و بازدم روی سیستم سمپاتیک (گاز) و پاراسمپاتیک (ترمز) بدن، کاملاً ثابت شده است. ما تمرین رو با رهاسازی همون سه نقطه کلیدی شروع کردیم: عضلات پشت گردن، فک پایین و چشمها. و بعد، ریتم طلایی رو برای تاثیرگذاری بیشتر تمرین کردیم:
دم عمیق (مثلاً ۴ ثانیه) ⬆️
حبس نفس (مثلاً ۶ ثانیه) ⏸️
بازدم آهسته و طولانیتر (مثلاً ۸ ثانیه) ⬇️
💡 نکته حیاتی استاد: برای آروم شدن، همیشه باید بازدم نرمتر و طولانیتر از دم باشه. حبس نفس هم اکسیژنگیری مغز رو بالا میبره و سیگنالهای مغزی رو آروم میکنه.
⚠️ یک هشدار مهم: استاد تاکید کردن که برای قویتر شدن تمرین، زمان حبس رو زیاد نکنیم (چون ممکنه سرگیجه بیاره)، به جاش تعداد تمرین رو بالا ببریم (نهایتاً ۱۰ بار در روز).
🪄 راهکار جادویی آرامش: برای اینکه ترمز بدن قویتر تحریک بشه، میتونیم موقع بازدم، صدای کشیده “ممممممممم” رو ایجاد کنیم. این کار عصب واگ رو تحریک میکنه و آرامش عمیقی میاره.
بالاخره رسیدیم به ریشه اصلی اضطراب بیمارگونه: بیگانگی از گوهر درونی و اکنون. و چاره چیه؟ بیداری درونی و تغییر باور. ما باید نگاهمون رو به خودمون، جهان و این مکانیزم تغییر بدیم.
🤔 واقعیت و باور: همه چیز از باور شروع میشه. ذهنیت ما برای بدن حتی از واقعیت بیرونی هم واقعیتره. این نوع نگاه ماست که واقعیت رو تعیین میک-نه.
💌 اضطراب به نفع ماست: اضطراب پیام روح ماست که میگه باید جات رو تغییر بدی و به درون برگردی.
🌊 درک نوسان: دنیا دائم در حال نوسانه. حتی پیامبران و عرفای بزرگ هم قبض و بسط (گرفتگی و گشایش) رو تجربه میکنن و این طبیعیه.
⚖️ جبر یا اختیار؟ نه جبر مطلقه، نه اختیار مطلق. اختیار ما در محدودهای از جبر، آزاده. شما نمیتونستی هیچ انتخاب دیگهای بکنی، چون اگه میتونستی، همون موقع میکردی.
یکی از بحثهای اساسی روز سوم این بود: ما دو هویت داریم: یک هویت بیرونی و مجازی (شغل، مدرک، پول) و یک هویت درونی و حقیقی (آگاهی). تا وقتی تو این جهان فیزیکی هستیم، به اون هویت مجازی برای ایفای نقشهامون (مثل نون خریدن) نیاز داریم و چیز بدی هم نیست. اما هسته اصلی وجود ما، اون چیزی که میبینه، میشنوه و درک میکنه، آگاهی ماست، نه گوش و چشم. ماده، یکی از مشتقات آگاهیه و فکر، کوچکترین واحد تجلی یافته آگاهیه که در بستر ذهن شکل میگیره.
استاد با ارجاع به فیزیک کوانتوم، ساختار واقعی جهان رو اینطوری توضیح دادن:
🌀 جهان یک توهم هولوگرافیکه: به قول دیوید بوهم، واقعیت ملموس زندگی ما، مثل یک تصویر هولوگرافیکه. کل گذشته و آینده، الان فقط یک تصویر ذهنیه.
⏳ ذات ما بیزمانه: انسان ذاتاً بیزمان و جاودانه. مرگ فقط مال بدنه. بدن وسیلهایه برای اینکه آگاهی (که بیشکل و بیزمانه)، بودن رو در جهان فیزیکی تجربه کنه.
🎶 قانون ارتعاش و جایگاه به حق: استاد با مثال قانون ارشمیدس توضیح دادن که هر کسی دقیقاً در جایگاه به حق و شایسته خودش قرار گرفته. شما نمیتونین در سطحی بالاتر یا پایینتر از چیزی که ارتعاش وجودیتون هست، شناور بشین.
در پاسخ به این سوال مهم که در مقابل رنج دیگران چه کنیم، استاد مرز بین شفقت و دلسوزی رو مشخص کردن:
شفقت (آگاهانه): در حد توان کمک میکنیم، اما بدون احساس گناه و بهمریختگی درونی.
دلسوزی (همذاتپنداری): از تعادل خارج شدن و سوختن جگر ما برای مشکل دیگری است. شما نمیتوانید مسئولیت رنج دیگران را به دوش بکشید.
💊 نکات پایانی و نسخههای استاد برای اینکه “حالمان خوب باشد”:
1️⃣ تمرین تنفس ۴-۶-۸: (چهار ثانیه دم، شش ثانیه حبس، هشت ثانیه بازدم).
2️⃣ شکرگزاری حقیقی: نه فقط به زبان، بلکه به عنوان یک “حالت بودن” که از قلب بجوشد.
3️⃣ شوک آب یخ: یک دقیقه دوش آب یخ در انتهای حمام، برای افزایش دوپامین و سروتونین و تنظیم سیستم ایمنی معجزه میکنه.
4️⃣ نکته برای مراقبهگران: لرزش بدن یا پریدن دست و پا حین مراقبه، نشانههای عالی «تخلیه فشار»های انباشته شده از کودکی است. نگرانش نباشید.
✨ آگاهی ناب این سمینار گوارای وجودتون ❤️🙏